***...تو فقط باید بمونی ای پناه آخر من تا که پر پر نشه بی تو همه ی بال و پر من...***

کاش می شد پرنده بودیم توی دست آسمون تا برای هم می ساختیم از پرهامون آشیون

من برای تو می ساختم سقفی از بال و پرم

تو می ذاشتی عاشقونه پر تو زیر سرم

نگاهم کن ! می ترسم دنیا به پایان برسد و من در چشم تو جایی نداشته باشم . می ترسم کلمات نتوانند شوق مرا به تو توصیف کنند . می ترسم کبوترانی که به سمت تو پرواز می دهم نارسا باشند . شب طولانی شده است و تا چشمان تو هست آفتاب جرات برآمدن ندارد . نگاهم کن تا مثل صبح نورانی شوم ***

 دو پرنده یک پرواز
دو پرنده یک پرواز
هرگز نمی میرد آنکه دلش زنده شد به عشق...ثبت است در جریده ی عالم دوام ما
به نام او که تورا آفرید ...تقدیم به تو که هرگز نیافتمت...به دنبالت می گردم ای گمشده ی روزها و شبهای من ... کجایی ؟ نیستی ؟ کاش بودی تا سر بر شانه ات می گذاشتم ... تا میگریستم ...ز دست این دنیای بی وفا که مرا اینگونه کرد ... اری ... کاش می یافتمت ... کاش چشمانم را می بستم و پر می گشودم و تو را احساس می کردم عزیز دل ...باشد نیستی ...هر جا هستی خوش باشی ... تنها نفس بکش چون من با تنفس تو زنده ام ... ای تنهاترین گمشده ام ...
من ؟؟؟...
آرشیو

آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 7 دی 1385
روز زندگی دوباره ی من و تو...۷ دی ۱۳۸۴

...من چگونه از او توانم داشت ؟...کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم...

...درود بر عشق پاک تو...

امیدوارم که حال تمام عاشقان خوش و خرم باشه...

همیشه که اومدم اینجا یه حال دیگه ای داشتم و همیشه برای آپ کردنم یه بهونه ای داشتم ولی این بار بهونه ای دارم بس بزرگ !

آره درست ۷دی ۱۳۸۴ بود که درست ساعت ۷.۱۶ عصر صداشو بعد از درست ۴۷روز نشنیدن اون صدای نازش که با یه الو گفن یهو دلم می ریخت رو شنیدم....

آره درست بعد از ۱۰۴ روز دوری ازش و بی خبری ازش اون روز حالشو پرسیدم اون روز باز هم بزرگی شو به رخم کشید

مثل یه بانو مثل یه فرشته هر چی عشق بود رو سرم خالیش کرد

آره یک سال از زندگی ِ دوباره ی من و عشقم می گذره که حالا  بعد از اون دوری دیگه قدر همدیگر رو می دونیم و می دونیم که چطور به پای همیدگه عشق بورزیم...

تو پست قبلی یه عزیزی یه نظر داده بود که : از این کارها دست بکشم و این کارها هیچ کسی رو به جایی نرسونده...

آره شاید اون درست بگه ولی من و اون همیشه دوست داریم و داشتیم یکی باشیم و با هم یه چیز جدید رو رقم بزنیم با دستهای هم....

شاید اگه از اون روز حرف نزنم بهتره چون از وصفش ناگزیرم می دونم اگه حرف بزنم کم می گم ازش و زبونم قاصر  ِ....

فکر کنم همین قطعه ی کوچک و این دو تا عکس گواه همه چیز باشه...!

پس تا درودی دیگر بدرود...

...ای تنها بهونه ی زندگیم...

...قسم به چشمانت...قسم به پاکی و نجابت تو...

...و قسم به نگاه های تو...

...دوستت دارم و خواهم داشت...

...قلبم تقدیم یک نگاهت...

(آرزومند آرزوی های تو...عشق تو...روزبه)

 

 

و فقط تو

 

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
بال های پرواز : 119118


Powered by ROUZBEH

عناوین آخرین یادداشت ها

دو پرنده یک پرواز