***...تو فقط باید بمونی ای پناه آخر من تا که پر پر نشه بی تو همه ی بال و پر من...***

کاش می شد پرنده بودیم توی دست آسمون تا برای هم می ساختیم از پرهامون آشیون

من برای تو می ساختم سقفی از بال و پرم

تو می ذاشتی عاشقونه پر تو زیر سرم

نگاهم کن ! می ترسم دنیا به پایان برسد و من در چشم تو جایی نداشته باشم . می ترسم کلمات نتوانند شوق مرا به تو توصیف کنند . می ترسم کبوترانی که به سمت تو پرواز می دهم نارسا باشند . شب طولانی شده است و تا چشمان تو هست آفتاب جرات برآمدن ندارد . نگاهم کن تا مثل صبح نورانی شوم ***

 دو پرنده یک پرواز
X
تبلیغات
زولا
دو پرنده یک پرواز
هرگز نمی میرد آنکه دلش زنده شد به عشق...ثبت است در جریده ی عالم دوام ما
آرشیو
سه‌شنبه 20 تیر 1385
روز بزرگ واسه تکیه گاه

 با سلام و درودی فراوان به خدمت تمام دوستان گل کلبه ی کوچیک ما :

اول از هر چیزی امیدوارم که حال همتون خوب باشه و دنیا اون طوری که می خواین واسه شما بچرخه...

بعد من خودم رو موظف می دونم که ازتون یه عذر خواهیه اساسی کنم از تمام دوستان گل خودم که با اومدنشون به کلبه ی کوچیک ما منت می ذاشتن ولی من فرصت نردم که به اونها سر بزنم...نمی دونم چه جوری عذر خواهی کنم ولی این مدت خیلی گرفتار بودم و اصلا وقت نمی کردم که وصل بشم و چک کنم به هر حال امیدوارم که در ادامه ی راه بتونم جبران مافات کنم از همتون تشکر می کنم که منت می ذاشتین و می یومدین...و اما این مدت...

این مدتی که گذشت خیلی اتفاقات افتاد به ترتیب شروع می کنم به نوشتن تا به اصل روز رویایی برسم...این مدت بد جوری گرفتار درس خوندن بودم و کلنجار رفتن با خودم که شروع کنم به خوندن و آماده شدن واسه کنکور سال آینده کمی هم تونستم و حالا هم دارم ادامه می دم البته که امتحان آزمایشی دانشگاه آزاد هم رفتم بدک هم نبود خوب زدم و اما چرا ننوشتم ؟؟؟ اگه با من کمی آشنا باشین می دونین که من عادت دارم روزی آپ دیت کنم که به خصوص باشه اگه اغراق نکنم تو این چند آپ دیتی که کردم این آپ دیتی که دارم می کنم تو یکی از بزرگ ترین روز های زندگیم بود..همون طور که تو پست قبلیم هم گفتم عشقم می خواست بیاد پیشم ولی فکر می کردم که مثل بقیه ی اومدن ها فقط می تونیم همدیگر رو ببینیم تنها همین...!...و البته گفتم هم که همین هم واسه ما کافیه....داشتم خودم رو آماده می کردم واسه یه دیدن کوتاه ولی بزرگ...هر کاری کردم تا که بهتر و آسون تر(!) بشه همدیگر رو ببینیم که فکر کنم همین طور هم شد...و اما دیروز اون اومد پیشم...با یه دسته گل به اسم هستی به نام عشق..

واسم کافی بود که فقط ببینمش هر چند که کم باشه ولی نوبت دیدار صبح بعد از خداحافظی فکر کردم که دیگه این دیدار هم تموم شد ولی وقتی عصر رفتم دیدم نه امروز امشب قراره خدا بهمون کرم شو نشون بده و یکی از بزرگ تری روز ها رو رقم بزنه...همین طور هم شد..روز و شب های بزرگی کنار و بدون هم داشتیم ولی دیروز چیزه دیگه ای بود ....کمی آروم تر از بقیه ی روزها....کمی راحت تر...و کمی آسوده تر در هم گم شدیم...مثل همیشه یادمون رفت که کدوممون خودمون هستیم...مثل همیشه شدیم یکی اونم به اسم عشق...نمی دونم شاید کلمات کمی گنگ باشه واسه تفضیل ولی امیدوارم که متوجه شده باشین...بعد از نوبت عصر که طولانی هم بود نوبت شب هم فرا رسید با کمک خودم...!...اونم عالی بود عالی...یادمه بهش گفتم چی می شد الان تنها خودم و خودت بودیم تنها...ولی باز اون نامردی کرد (!) و باز هم بزرگیه خودش رو به رخم کشید گفت : نه چه خوب می شد امشب تموم نمی شد...اشک تو چشمام غل غل می کرد....اشک شوق از این کرم خدا و کرم یارم...به خودم هم حسودی می کردم (!)...دیگه نمی دونم چی بگم از اون شب شاید اگه بیشتر (شاید که نه حتما) اگه بیشتر از این از اون شب واسه شما تعریف کنم شما هم به ستوه بیاین و خسته شین این طبیعیه....!...پس ادامه نمی دونم....فقط می گم خدا شکرت...

خیلی وقت بود می خواستم یه چیزی رو از ته دل بگم...می دونین وقتی شروع کردم به نوشتن همش آمار می گرفتم که چند نفر نوشته های من رو کامل می خونن ؟ ولی کم کم دیدم درسته که هر چند زیاد و شاید هم کم این مهم نیست !....مهم اینه که من دارم می نویسم و شما می یاین همین کافیه واسه این کلبه...

فکر کنم تا قبل از یه روز بزرگ دیگه یک بار دیگه هم بنویسم...حالا تا اون موقع....

می دونین همیشه فکر می کردم که ای خدا جونم عشق من از این حرفا روزی خسته می شه یا شده ؟؟؟ یا براش ملال آوره یا نه ؟؟؟ ولی کمی که فکر کردم یادم اومد که...این حرفا هر بار واسه اون تازگی داره واسه من هم همین طور...پس...

هستی من تنها هستی من تا ابد تو می مونی واسه من همه ی هستی من.....

و واسه این روز بزرگ یه ترانه که من خیلی دوستش دارم از امید رو واستون گذاشتم می دونم که مورد توجه شما هم قرار می گیره و نظر عشقم هم که دیگه پرسیدن نداره....

...چون اون منه و منم اون...

امیدوارم که مفید بوده حرفام...

سبز و پیروز و عاشق در پناه حق تعالی...

تا درودی دیگر بدرود....

فعلا...

کبوتری به دنبال پرواز

سر تو بذار رو شونه هام خوابت بگیره

بذار تا آروم دل بی تابت بگیره

بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره

حتی من از شنیدنش گریه ام می گیره

بذار رو سینه ام سرتو چشم های خیس و تر تو

بذار تا سیر نگات کنم بو بکشم پیرهن  تو

بغل کن و بچسب بهم بکش دوباره دست بهم

جز تو کسی رو ندارم نزدیک تر از نفس بهم

وقتی چشم هات خوابش می یاد آدم غم هاش یادش می یاد

یه حالتی تو چشم هاته که عشق خودش باهاش می یاد

(دانلود آهنگ تکیه گاه)

 

و فقط تو

 

جمعه 9 تیر 1385
اسم تو
  سلام و درود به همه ی دوست های خوب کلبه ی ما

امیدوارم که حال همتون خوب باشه...همون طور که قول داده بودم زودی می یام آپ می کنم...خدا رو شکر باز هم یه روز خوب اومدم که آپ کنم(انگار که قراره من روزهای خوب آپ کنم)...بذارین کمی از این مدت بگم...

بعد از امتحانات فکر می کردم که کمی وقت دارم که به کارهای جانبی خودم برسم ولی دیدم که نخیر قرار نیست که من وقت داشته باشم و کمی به خودم اومدم و دیدم که باید کم کم واسه کنکور سال آینده آماده شم و از حدود ۲روز پیش هم شروع کردم...یک سال کوشش به قیمت عمری راحتی !...مدتی هست که خلوت کردم واسه خودم و با خدای خودم و عشق خودم دارم زندگی می کنم یعنی بهتر بگم که می خوام اونها رو همون طوری که هست بشناسم نه کمتر نه بیشتر...

به اندازه ی کافی عشق خودم رو شناخته بودم ولی باز هم کافی نبود...ولی خدای خودمون رو نه !...هنوز نشناخته بودم...اول نشستم کمی فکر کردم به خودم به عشقم به اطرافیانم به این ۱۷ سال عمری که از من گذشته....تا جمع و تفریق کردم به یه نتیجه بیشتر نرسیدم اونم این بود که...روزبه تو باید بهتر شی...بهتر از اینکه الان هستی...از خدا و عشق خودم کمک خواستم...با تمام عشق دست مو به طرف خدا دراز کردم....گفتم خدا بیا این دست های من بیا تو اینها رو بگیر و هر جا که دلت خواست اونها رو ببر...دست های من رو قبلا عشقم با تمام وجود گرفته بود پس تنها خدا مونده بود که اونها رو بگیره...چشم هامو بستم و گذاشتم که بگیره و اونم گرفت...آره گرفت....و من دارم با همون دست های داده شده به خدا می نویسم...حس غریب ولی در عین حال حالا آشنایی واسه من !...نمی تونم برگ برگ این شاخه سعادت که با درخت زندگی جون گرفته رو به زبون بیارم و به رشته ی تحریر در بیارم...این مدت سکوت سنگین و در عین حال زیبای بر بدن و روح من حکم فرما بود طوری که برای اولین بار بود از سکوت خسته نشده بودم چون در سکوت محض خدا داشت با من حرف می زد !....این مقدس نیست ؟...وای چه حسی داشتم وقتی اون کتاب رو خوندم...درسته که رها شدن در خود و خدای خود اوایل کمی سخت به نظر می رسه ولی تو هم می تونی آره تو...تو هم می تونی...چشماتو ببند....همین الان...بگو خدای من...من به دست تو و دست های من به کرم تو...این یعنی رها شدن در خود و خدای خود...امتحان کن !

فردا روز سرنوشت سازی برای عشق خودم و تنها خودم هست آخه ۱۲ سال تحصیل رو باید فردا تو ۵ساعت امتحان کنه ؟ اول اومدم اینجا تو ای کلبه ی کوچیک خودمون براش دعا کنم و بعد هم امشب می خوام بیدار بمونم و با خدا خلوت کنم و دعا کنم واسه ی عشق خودم همین..

فکر کنم داره ی یاد و من باید خودم رو آماده ی یه دیدن کنم درست کوتاه مثل همیشه ولی واسه ی ما یک لحظه یک لحظه نیست بلکه یه لحظه یه امید و زندگی ِ....

امیدوارم تونسته باشم با حرفام کمی شمارو تحت تاثیر (!) قرار داده باشم...کمی فکر کنین به حرفام...

این بار از امید شعر و آهنگی نذاشتم چون(دلیل دارم...حالا تا بعد می گم) ولی این آهنگ قشنگ رو گذاشتم فکر کنم شما هم از آهنگ و شعرش خوشتون بیاد و البته عشقم که خودش می شنوه...راستی پیشنهاد می کنم حتما ترانه رو دانلود کنین چون هم شاد هم باحال !

...خدای خوب ما خودت کمکش کن همین...منتظرتم خدا...منتظر جوابت...

در پناه خدا تا درودی دیگر بدرود

فعلا...

کبوتری به دنبال پرواز

...اسم تو رو رو برگ های گل ها نوشتم...

...تو رو با طلا نوشتم...

...تو گوش پروانه از عشق تو گفتم...

...رو بال تموم لحظه ها نوشتم...

...شب و هر شب توی رویای منی...

...تو امید دل شیدای منی...

...داره از هوای تو خونه ی دل...

...گردیه خون توی رگ های منی...

...اسم تو رو رو شنهای ساحل نوشتم...

...باد اومد اسم تو رو برد با خودش...

...دریا از اسم تو بوی گل گرفت...

...قطره قطره تو رو آورد با خواهش...

...ساحل پروانه و دریا می دونن...

...بخدا عاشقتم...

...سبزه و دریا می دونن...

...آب و خاک و شبنم همه ی دنیا می دونن...

...بخدا عاشقتم...

( دانلود آهنگ اسم تو )

و فقط تو

 

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
بال های پرواز : 199228


Powered by ROUZBEH

عناوین آخرین یادداشت ها
X
تبلیغات
زولا

دو پرنده یک پرواز